ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

ایلیا

مسافرت

من و ایلیا آماده شدیم که بریم جهرم .می خواهیم چند روز آنجا بمونیم بعد هم بریم لار عروسی پسر عمه ی مامانی .بابا که به خاطر اداره نمی تونه بیاد .از اونجا هم که باید سریع برگردیم شیراز وسایلمون رو جمع کنیم و واسه عروسی عمو حسن بریم خرم آباد .فکر می کنم سال تحویل رو توی جاده باشیم .امسال دومین سالی هست که ایلیا کوچولو رو داریم.سال قبل هم سال تحویل نورآباد خونه ی دوست بابایی بودیم.فکر می کنم با ایلیا یه کم اذیت بشم آخه یه جا نمی شینه و من هم باید باهاش از این طرف به اون طرف بدوم. تازه یه جای جدیدکه ببینه دیگه برنامه ی خوابش کامل به هم می ریزه. ...
21 اسفند 1390

روز تاسوعا

          همین الان ایلیا رو خوابوندم وسریع اومدم پای کامپیوتر. از کارهای تکراری خونه خسته شدم       اما می دونم که الان با صدای گریه ایلیا که بیدار شده ودنبال من می گرده باید برم چون می ترسم بلند بشه و از توی گهواره اش بیفته پایین.         ایلیا جون تازه رفته بود توی ١٢ماهگی که شروع کرد به راه رفتن روز تاسوعا با عمه طیبه رفته بودیم مسجد.از اون جا که برگشتیم از این طرف خونه به اون طرف می رفت.فکر می کرد اگه بشینه دیگه راه رفتن یادش میره.بابا حسین می گفت حتی ممکنه از خوشحالی  شب توی خواب بلند شه و راه بره. ...
20 اسفند 1390

اولین برف

٦اسفند برف خیلی خوبی اومد .من که طبق معمول توی خونه در حال نگهداری از تو بودم که بابایی زنگ زد و گفت بیرون داره برف میاد میام خونه تا باهم بریم بیرون.من که نگران تو بودم که نکنه یه وقت سردت بشه قبول نکردم آخه خیلی سرفه میکردی.بالاخره بابایی اومد خونه و منو راضی کرد که بریم بیرون. من هم تا میتونستم تو رو پوشوندم و رفتیم بیرون. به خاله الهام هم زنگ زدم و با عمو مهدی اومدند.میدان مطهری خیلی شلوغ بود همون جا ایستادیم.یه عده به ماشین ها برف پرتاب میکردن یه عده هم میرقصیدن .خیلی خوش گذشت فقط من و بابایی نتونستیم با هم از ماشین پیاده بشیم چون بیرون خیلی سرد بود و نمی خواستیم تو رو بیرون ببریم یه بار هم امتحان کردیم و تو رو گذاشتیم پیش عمو مهدی اما ...
19 اسفند 1390

مامان خوشکل

دیروز برای اولین بار 6ساعت از ایلیا دور بودم. رفتم آرایشگاه واسه عید موهامو رنگ کنم البته به آرایشگرم گفتم که ساعت 3 میام و قرار شد تا ساعت 5 کارم رو تموم کنه که ... هر کاری می کرد موهام بی رنگ نمی شد و 2بار رنگ و 3 بار دکلره کرد تا بالاخره همون رنگی که می خواستم شد.توی این مدت همه اش به بابایی زنگ می زدم و می پرسیدم که داری چی کار می کنی؟ باباحسین با عمه طیبه تو رو برده بودن پارک خلدبرین . بابایی می گفت ایلیا اصلا یادش نیست که تو هم وجود داری اما از پارک که برگشته بودین و شیر می خواستی یادت اومده بود که ای بابا من یه مامان داشتم. ساعت 9شب کارم تموم شد و برای دیدنت لحظه شماری می کردم.هزینه ی رنگ زدن موهام هم 100هزار تومن شد. این رو واسه نر...
17 اسفند 1390

ایلیای مریض

چند روزه که پسر گلم مریض شده.همه اش سرفه می کنه و چیزی هم نمی خوره.امروز دیگه خیلی از دستش ناراحت بودم.هر کاری می کردم حتی یه قاشق غذا هم نمی خورد.فقط با یک کلمه من رو به خنده می اندازه اونم گفتن کلمه ی آره هست.مدام تکرار می کنه آره.هر کی که میشنوه تعجب میکنه آخه معمولا بچه ها حرف (ر) رو دیر یاد می گیرن اما ایلیا خیلی واضح ادا می کنه.         ایلیا کوچولو تلاش میکرد که این دمپایی رو بپوشه بالاخره هم موفق شد.آفرین پسرم ...
13 اسفند 1390

اولین کنسرت

سه شنبه شب یعنی 25 بهمن برای اولین بار ایلیا جونم رو بردیم کنسرت.              باباحسین که برای یه همایش که مقاله فرستاده بود رفته بود تهران.دوشنبه ساعت چهار پرواز داشت و قبل ازاون ما رو برد خونه ی عمه سعیده.ما هم با عمه سعیده و عمه فریده و حنانه رفتیم کنسرت گروه رستاک.من که خیلی خوشم اومد تو هم باآهنگ می رقصیدی .                                معلوم بود که خیلی خوشت اومده ولی فاصله ی بین آهنگ ها بلند داد می زدی یا همون کلمه ای که این روزها زیاد تکرا...
8 اسفند 1390
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد